خیلی کار دارم... خیلی خیلی خیلی... اوضاعم چرنده...
اما چند تا چیز هست که این یکی دو روزه خوشحالم می کنه:
۱- نظریه یmulti universe : فکر کنین چقدر عالیه که تموم مزخرفات دنیا یه نقیضه داشته باشن مثلا من بتونم تصور کنم که مادربزرگم توی یه دنیای دیگه موازی این دنیا هنوز زنده است. یا جنگ خلیج فارس اتفاق نیفتاده. اگه شما هم خواستین بفهمین چیه و خوشحال شین این لینکو بخونین
۲- این شعر منوچهری که به نظرم آخر رئالیسم جادوئیه. شعره رو هم اگه خواستین بخونین اینجا کلیک کنین.
منطقا میلیون ها چیز هم هست که ناراحتم می کنه و فکر نمی کنم واستون جالب باشه که بدونین. در نتیجه جای عر و زر و نک و نال یه داستان تازه می ذارم. اسمش هست:
درآمدی بر فلسفه ی تقدّم وجود مرغ بر تخم مرغ
" نینا عزیزم... امروز بهترین روز زندگی منه... اصلا فکر نمی کردم یه روز منو خونه ات دعوت کنی... پدر مادرت چه آدمای نازنینین..."
نینا با گریه گفت:
" چه فایده؟ دقیقا روزیه که حنا اینقدر مریضه..."
" ببین من بهترین دامپزشکا رو می شناسم. فقط بذار برم ببینمش که هم با هاش آشنا بشم، هم بتونم به دوستای دامپزشکم بگم تقریبا چشه..."
" وای راست می گی؟ باشه، اما ببین خیلی تو اتاقش نمون، خوب؟... آخه مریضه باید استراحت کنه اما به هر حال دوست دارم باهاش آشنا شی... بیا از این طرف..."
نینا در اتاق بزرگی را باز کرد که در آن یک تخت خواب یک نفره و یک کاناپه بود.
" اینم حنا... قربونش برم ببین چه لاغر شده... این قدره پراش خوشرنگه.... الان نبین..."
مرد دور اتاق را گشت:
" کجاست عزیزم؟"
" اون جا..."
مرد به کاناپه نزدیک شد و رفت که روی آن بنشیند:
" اه نکنه فرار..."
نینا فریاد زد:
" وای وای روش نشینی..."
مرد از جا پرید...
" کجا؟ کجا؟..."
" اون رو دقیقا داشتی روش... وایسا ببینم..."
نینا ناگهان بغض کرد:
" یعنی تو... یعنی تو... نینا رو... نمی..."
و زیر گریه زد:
" وای، نه! اصلا فکرشم نمی کردم تو مرد رویاهای من نیستی... دیوونه ای..."
" من... نمی... نه نه عزیزم این چه حرفیه... مرغ به این نازی... خدای من..."
بعد شروع کرد به نوازش کردن نقطه ای روی کاناپه.
" کی گفته؟... خدای من! چقدر هم لاغر شده... باید به دوست دامپزشکم بگم بیاد ببیندش..."
مرد دستمالی از جیبش در آورد و به طرف نینا دراز کرد. نینا همان طور که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
" آره... بگو بگو... آخه چرا... اونم همین الآن که طفلی داره مادر می شه..."
" اه تخم گذاشته... به به به سلامتی... "
" آره اما اتاق بچه نداریم مامانمم نگرانه. فکر نکنم بتونیم بچه رو نگه داریم..."
بعد دوباره زیر گریه زد. مرد فورا گفت:
" نگران نباش عزیزم از الآن تا بیست و یک روز دیگه یه کاریش می کنیم..."
■
مرد و نینا و پدر و مادرش دور تخت حنا حلقه زده بودند. نینا در بغل مرد به شدت گریه می کرد. پدر نینا گفت:
" اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه... از وقتی توی تخم بود می شناختیمش..."
مرد گفت:
" خودتونو ناراحت نکنین آقای طائری..."
بغض مادر نینا ترکید:
" آخه چطور خودمونو ناراحت نکنیم... دیگه یه عضو از خانواده ی ما شده بود... انگار دخترمون..."
مرد با عجله گفت:
" خدا صبرتون بده... منظورم اینه که این شتریه که دم در خوونه ی همه می خوابه..."
نینا همان طور که هق هق می کرد گفت:
" وای خدای من خدای من الان...الآن جوجه اش هم می میره... تخمش سرد می شه بعد...بعد..."
و ازحال رفت. مرد به صورتش آب زد و او را به هوش آورد. نینا زیر لب گفت:
" عزیزم...خواهش می کنم نذار بمیره.... خواهش می کنم..."
مرد گفت: " عزیزم نمی ذارم..."
نینا دوباره گفت:
" اگه بمیره... منم خودمو می کشم...وای یادگار حنا..."
مرد با عجله گفت:" نه نمی ذارم اصلا خودتو ناراحت نکن."
بعد با صدای بلند پرسید:
" آقای طائری این تخم مرغ حنا جان کجاست؟"
" گذاشتیمش زیر حنا باشه بلکه...بلکه یه چند ساعتی... "
بعد رویش را برگرداند. چند لحظه بعد چیزی را از روی تخت برداشت و گفت:
" این جاست پسرم..."
مرد با احتیاط رفت و از جایی که او اشاره کرده بود چیزی را برداشت و بین دو دست گرفت:
" ببین عزیزم... دیگه نمی میره من گرمش نگه می دارم. "
بعد روی تخت نشست:
" ببین... آ آ... روش می شینم عین اولش گرم می مونه... اصلا ناراحت نباش... عزیز دلم..."
نینا لبخند زد:
" وای مرسی..."
آقای طائری گفت:
" یه کم برو چپ تر احساس می کنم از زیر پای چپت داره باد میره... آها یه کم دیگه ... حالا شد..."
خانم طائری گفت:
" ببین بچه از وقتی که هنوز به دنیا نیومده صدای مادرشو می شنوه... نباید بذاریم این طفل معصوم درد بی مادری رو احساس کنه..."
مرد گفت:
" یعنی چی کار کنم؟"
" واسش لالایی بخوون... باهاش حرف بزن..."
مرد گفت:
" لا لا لا لا گل نازم..."
" نه نه این طوری نه... اون طفل معصوم می فهمه مادرش نیست... به زبون خودش آهسته باهاش حرف بزن این طوری IQ اش می ره بالا... روابط اجتماعیش خوب می شه..."
" قد قد قد قد..."
" حالا شد"
خانم و آقای طائری و نینا دست به سینه صحنه را نگاه می کردند. آقای طائری گفت:
" واقعا عشق مادری..."
خانم طائری یک قطره اشک را از گوشه ی چشمش پاک کرد.
مرد گفت:
" امیدورام..."
خانم و آقای طائری و نینا با هم فریاد زدند:
" قد قد..."
مرد گفت:
" قدقد"
نینا داد زد:
" مامان! یه کم آب واسش بیار بذاریم کنار دستش تشنش شد، بخوره. "
■
نینا موهای مرد را نوازش می کرد:
" وای کاش حنا هم بود... مامان ببین موهاش چقدر نرمه... از حنا هم بهتره..."
" قد قد "
آقای طائری گفت:
" دخترم اذیتش نکن..."
خانم طائری گفت:
" الآن داره یکی از سخت ترین کارای زندگیشو انجام می ده..."
بعد با دستمال اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد:
" هنوز مادر نشدی که بفهمی چقدر سخته... جای این کارا برو ظرفشو تمیز کن..."
" قد قد"
نینا دوید و از آشپزخانه ظرف تمیزی پر از ارزن آورد:
" بابا مگه دامپزشکش نگفت باید بهش مکمل بدیم؟ پس چرا نخریدی؟ می خوای این یکیم عین حنا بشه؟! نمی دونم پس کی این جوجهه از تخم در میاد؟ "
■
آقای طائری جلوی در اتاق حنا قدم می زد. داد زد:
" خانوم بالاخره می ذاری بیام تو یا نه؟ هنوز از تخم بیرون نیومده؟ دیر نکرده؟"
نینا که روی مبل نشسته بود فریاد زد:
" مامان تموم نشد؟ من که از نگرانی مردم..."
خانم طائری از داخل اتاق فریاد زد:
" خوب چرا نمیای تو نینا؟"
" خوب مامان می ترسم..."
صدایی از داخل اتاق نالید:
" قد قد"
خانم طائری فریاد زد:
" وای بچه ها بیاین تو... اومد اومد..."
نینا و آقای طائری سراسیمه داخل اتاق دویدند:
" وای مامان چه خوشگله..."
" پراش عین مامانشه سیاه سیاهه"
" دیگه پسر دار شدیم..."
نینا موهای مرد را نوازش می کرد:
" آخی خسته شده این طفلی... مامان واسش الآن ارزن بیارم؟ براش بد نیست؟"
آقای طائری قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت:
" ببین دخترم... باید واقعیتو قبول کنی."
خانم طائری گفت:
" خوونه ی ما واسه ی دو تا حیوون جا نداره..."
" درست نیست بدون امکانات دو تا حیوون نگه داریم..."
" آره دخترم گناهه. "
" وای مامان نه... این جوجهه خیلی خوشگله... تنها یادگار حناست..."
بعد به گریه افتاد.
" خوب بابا جان اگه اصرار داری پس باید از مادره بگذری..."
" آخه بابا بعد جوجهه بی مادر می شه..."
خانم طائری گفت:
" آ آ جلوی چشم جوجه رو می گیریم فعلا... نمی ذاریم بفهمه بعد خودمون واسش مادری می کنیم... مهر مادری می تونه از طرف مادر باشه یا هر کس دیگه ای که همون مراقبت رو ازش می کنه..."
" آخه"
" می دونم نینا جان واسه ی ما هم سخته اما بهتره قبل از این که بهش بیشتر عادت کنی این کارو بکنیم"
" آره دخترم الآن فقط بیست روزه این جاست... یادت می ره بابا"
نینا گریه کرد:
" باشه..."
آقای طائری از آشپزخانه کاردی آورد و دست مرد را گرفت و او را بلند کرد.نینا داد زد:
" فقط تو رو خدا جلوی من این کارو نکنین"
آقای طائری مرد را بیرون برد. خانم طائری گفت:
" نه عزیزم تو الآن با نامزدت برو بیرون وقتی برگشتی تموم شده... دوست داری نامزدت با خودت شام بیار... واستون یه سوپ مرغ مخصوص درست می کنم..."
